وقتی کتاب زندگی را باز کردم ، دیدم که در کتاب زندگی ، زندگی نورانی و ساده و شفاف بود ....
ورق زدم ،دیدم در کتاب زندگی ، زندگی زیبا بود ، سفید بود ، نشاط آور بود و خلاصه زندگی همانطور که بود خوب بود
ورق زدم ، ورق زدم و آخر سر کتاب را بستم .... بیرون را نظاره کردم ، همه چیز رقت انگیز بود اما
یادم مانده است در صفحه آخر کتاب زندگی نوشته بود ، باید از سختی ها عبور کنی تا دیگر زندگی رقت انگیز نباشد و همه چیز آسان شود ....
و من هنوز در حال تفکر به این صفحه آخر هستم ...